تبليغاتX
وادي بي آبادي
Image by Cool Text: Free Graphics Generator - Edit Image Balatarin
 
.....................
 
 
 
تابستون داره تموم میشه، گفتم حقّ این فصل قشنگ نیست که توش واسه وبلاگم پستی نذاشته باشم...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 9:53  توسط داداش کوچیکه  | 
بعــــله! بالاخره بعد از مدتها گشادی در زمینه راه اندازی مجدد اینترنت، و دردسرهای فراوان به اینترنت جدیدمان دست یازیدیم!

بعد از این که در اوایل اردیبهشت ماه، شارژ ماهیانه اینترنتم تمام شد و از بس که این سرویس مزخرف "یورد" چه در ارائه سرویس اینترنت و چه در خدمات جانبی و پشتیبانی اش ضعیف و اعصاب خردکن عمل می کرد، دو هفته ای اصلا حوصله شارژ مجدد نداشتم تا این که با اصرار دوستان تصمیم گرفتم که بالکل از این خراب شده رخت بربندم و به "شاتل" نقل مکان کنم. به قول قدیمی ها سری که درد نمی کند را که دستمال نمی بندند. 

خلاصه این که 24اردی بهشت ماه، به یورد مراجعه کرده و فرم جمع آوری را پر کردم و بلافاصله همانروز به شرکت شاتل رفتم و فرم ثبت نام را تکمیل نمودم، به خیال این که یورد هر چقدر که در ارائه سرویسش غیرمسئولانه و ضعیف عمل می کرد، حداقل در جمع آوری این اینترنت فلک زده ما مثل آدم عمل می کند و نهایت دو سه روز بعد می توانیم صاحب اینترنت شاتلی شویم. زهی خیال باطل! تازه بدبختی شروع شده بود!!

حدود یک هفته بعد یعنی اواخر خرداد بود که از شاتل تماس گرفتند که اینترنت شما جمع آوری نشده است و فرم ارسالی شاتل به مخابرات، برگشت خورده است. من هم با یورد تماس گرفتم که بالاغیرتا این کار ما را راه بیندازید و جمع آوری ما را هر چه سریعتر انجام دهید که برویم رد کارمان. این تماس شد دوتا، دوتا شد 4 تا، همینطور بگیر برو به عزیزتان قسم که تا 20،30 بار هم رسید که زنگ زدم به یورد. هر بار بهانه ای. هر بار مزخرفی تحویلم دادند. هر بار کسی گوشی را بر می داشت و عذری می آورد. 

یک بار می گفتند فرستاده ایم، یک بار می گفتند در حال فرستادنیم، یک بار می گفتند مسئول امر امروز نیامده، یک بار می گفتند مشکل از شرکت مرکز(تهران) است، و غیره. 

روزها از پی هم می آمدند و می رفتند و کلافگی ما بیشتر و بیشتر می شد. مراجعه حضوری به شرکت یورد هم جواب نداد. از بخت بد مقوله، مقوله علمی و فرهنگی بود و شرکت ارائه دهنده خدمات اینترنتی بود نه شرکت حمل بار(که الحق و الانصاف این ردا به تن مسئولانشان بیشتر می آید تا آن!) و ما هم آدم لات بازی و شاخ و شانه کشی نبودیم که اگر اینگونه می بود، تا به حال کارمان به یقه گیری و عربده کشی و آژان کشی رسیده بود!

یک روز که حسابی پاتیل صبرم لبریز شده بود، حدود یک هفته پیش، پاشنه کفش را کشیدم و آستین ها را بالا زدم و گفتم می روم شرکتشان و چشمم را می بندم و دهانم را باز می کنم و هر چه لایق خودشان و شرکتشان است نثارشان می کنم، که اینها رذالت را از حد گذرانده اند و سرکارمان گذاشته اند. رفتم و یقه مسئولشان را گرفتم و نیم ساعت باهاش جر و بحث کردم، خودم را هم قشنگ به نفهمی زده بودم و چرت و پرتهایی که تحویلم می داد را از این یکی گوش می گرفتم و پاس می داده به آن یکی گوش و شوت می کردم توی اوت. حرف خودم را می زدم و صدایم را بالا برده بودم. دو سه تا که آبدار تحویلش دادم یارو از کوره در رفت و یک مشاجره تمام عیار راه انداختیم. من هم از خدا خواسته بدتر حالش را گرفتم!

یارو به حدی برافروخته شد که بلند شد کلا رفت! من هم گفتم که تا کارم را راه نیندازید همینجا می نشینم. چند دقیقه ای گذشت تا نفر دیگرشان آمد و شروع کرد به پاچه خواری. معذرت خواهی از او و عشوه از ما! تا این که بالاخره با اصرار او، یک مودم رایگان و اینترنت رایگانشان را گرفتم تا وقتی که مشکل جمع آوری حل شود. برگشتم و دو سه روزی اینترنت مفتشان را مکیدم تا کمی دلم خنک شود. این شد تا این که بالاخره دیدم پریروز چراغ ای دی اس الم خاموش شده. زنگ زدم، گفتند که جمع آوری انجام شده. بلافاصله به شاتل زنگ زدم و گفتم که فرم را به مخابرات ارسال کنند. این شد که شاتل در عرض یک روز اینترنتم را برقرار کرد و دیروز وصل شدم. 

چند دانلود آزمایشی و مقداری وبگردی کرده ام  از دیروز و واقعا باید اقرار کنم که اینترنتی که شاتل ارائه میدهد قابل مقایسه با یورد نیست. سرعت بسیار بالا، نوسان کم و امکانات فوق العاده ای نسبت به آن یورد در پیت دارد.

همه این حرفها را گفتم تا شیرفهمتان کنم که من یک داغدیده ام. یک با تجربه ام. این راه را رفته ام و این آزمون را کرده ام و طعم خطایش را هم چشیده ام. اگر اردبیلی هستید و می خواهید سرویس ADSL بگیرید به نصیحتم گوش کنید؛

من از سرویس شرکت های دیگر ارائه دهنده خدمات ای دی اس ال اردبیل استفاده نکرده ام(پارس آنلاین، آسیاتک،مخابرات،...) و نمی توانم نظر قطعی در مورد آنها بدهم ولی یک توصیه دوستانه دارم؛

اینترنتتان را از هر جا که می خواهید بگیرید بگیرید، ولی از یورد نگیرید. یورد چه در راه اندازی، چه در ارائه سرویس و چه در جمع آوری، اشکتان را در خواهد آورد، خلاص!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 13:4  توسط داداش کوچیکه  | 

آقا دیروز روز من بود! یک روز فوتبالی که نتایج دلخواه رقم خورد.

اول از همه باخت تراکتورسازی(یا به قول خودشون تیراختور!) اون هم با اون نتیجه مفتضحانه 3بر1 در زمین خودشون مقابل سپاهان که منو از دو لحاظ خوشحال کرد؛ اول این که کلا از این تیم تراکتور و هوادارانش و ادعاهاشون که گوش فلک رو کر میکنه خوشم نمیاد، دوم این که با باختی که داد این فرصت رو واسه پرسپولیس فراهم کرد که حداقل بتونه تا رده چهارم بالا بیاد، واسه بازی های بعدی هم خدا کریمه.

بعد از باخت شیرین تراکتور، نوبت به بازی به زعم رسانه ها "پرحاشیه" پرسپولیس-استیل آذین رسید. این استیل آذین هم به نوبه خودش از اون تیم هاییه که نمی خوام سر به تنش باشه. هواداران پرسپولیس فصل قبل خطاب به این تیم استیل، شعار خوبی رو تو ورزشگاه نوشته بودند: "پرسپولیس شعبه ندارد!" 

داستان این استیل آذین هم اینه که یه سردار میلیاردری با چهارتا و نصفی از پرسپولیس رانده شده ها(!) جمع شدن و یه تیم درست کردن، به تصور این که مثل چلسی آبراهاموویچ، با خرج کردن پولهای آنچنانی و جمع کردن ستاره ها تو تیمشون به مقام و عنوانی دست پیدا کنند و به قولی واسمون شاخ بشن!(قابل ذکر است همان چلسی مشارالیه هم این روزها حال و روز خوشی ندارد.) 

بازی تا دقیقه 94 یک یک مساوی بود. جناب سوشا مکانی(دروازه بان استیل) جوری وقت کشی مدل بحرینی رو پیاده می کرد و روی اعصاب هواداران و تیم پرسپولیس قدم می زد که انگار با این نتیجه تساوی، استیل آذین تو لیگ موندگار میشه(که نمیشه و به دسته پایین سقوط خواهد کرد، البته اگر جناب هدایتی این سنگ بزرگ "انحلال تیم" رو پرتاب نکنه). 

اوج هنرنمایی این دروازه بان کودک مزاج و جوگیر هم این بود که به علت برخوردی که بین او و خورزوخان پیش اومده بود، توپ رو که دستش بود انداخت اوت و خودش رو زمین انداخت و بعد دوباره بلند شد و کمی ادا و اطوار اینطوری که اعصاب تیم حریف رو بیشتر خرد کنه! 

علی دایی هم نه گذاشت و نه برداشت و به سپهر حیدری دستور داد که به جای رعایت به اصطلاح Fair Play، و سپردن توپ به تیم حریف(به علت به ظاهر مصدومیت دروازه بان!!) بازی رو ادامه بده. از بد روزگار، این توپ هم رفت و با شوت اشمیتیم آرفی به گل پیروزی پرسپولیس تبدیل شد! از اون به بعد بود که بازیکنان استیل مثل زامبی ها سر داور و بازیکنان پرسپولیس و حتی مربی این تیم حمله ور شدند و یکی دو نفر رو به باد مشت و لگد گرفتند. این اتفاقات هیجان انگیز که حدود 11 دقیقه ادامه داشت باعث شد که دوباره به خودمان یادآور شویم اینجا ایران است!! ایرانی که یک عده طبق معمول ژست روشنفکری به خود گرفته اند و مدعیند که حرکت پرسپولیس در واگذار نکردن توپ به تیم حریف، زیرپا گذاشتن اخلاقیات و فلان و بیصار بوده است!

پ.ن.: قابل ذکر است، Fair Play یا بازی جوانمردانه، زمانی صورت می گیرد که وقتی توپ در اختیار تیم 1 است و بازیکنی از تیم 2 مصدوم شده یا روی زمین می افتد، بازیکنان تیم 1 با زدن توپ به خارج از زمین، بازی را برای رسیدگی به وضعیت بازیکن تیم 2 ، متوقف می کنند. با توجه به این که Fair Play نه یک قانون لازم الاجرا، که بیشتر یک توصیه عمومی از سوی فیفا می باشد، عدم رعایت آن و رای داور به ادامه بازی، بلامانع بوده و هیچگونه طلب یا ادعایی را متوجه تیم مقابل نمی سازد. به زبان عامیانه شما با رعایت بازی جوانمردانه، به گسترش این روحیه کمک می کنید ولی موظف به انجام آن نیستید و در صورت عدم رعایت آن، هیچ حقی متوجه تیم مقابل نیست.(نه مثل بازیکنان استیل در بازی دیروز که آن گونه رفتار کردند!) 

نیتجه گیری اجتماعی: مفاهیمی هستند که از فرنگ وارد جامعه ما می شوند و به اصطلاح وارداتی هستند. در جامعه ایران این مفاهیم هیچگاه آنگونه که مقصود تئوریسین اصلی بوده، تفسیر و ترجمه نمی شوند و همیشه به گونه ای دیگر(باب میل مترجم، واسطه یا مصرف کننده) برداشت می شوند. این Fair Play هم دقیقا یکی از همین مفاهیم است.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 17:17  توسط داداش کوچیکه  | 

در حالی که کمتر از 5 ساعت تا آغاز سال نو و شروع جشن نوروز باقی مونده، از خدای متعال می خواهم که همه دوستان و عزیزانم رو به بهترین آرزوهاشون برسونه و اونهایی رو که در هر جای دنیا، مشغول ظلم هستند به راه راست هدایت کنه یا این که آزارشون رو از سر مردم دنیا کم کنه.

فرا رسیدن جشن نوروز را به همه تبریک می گویم و امیدوارم در این سال یک هزار و سیصد و نود، که آرام آرام در حال رسیدن است، بیشتر از سالهای قبلی صورتتون بخنده، شاد باشید، دل هاتون از هرچی غصه است خالی باشه، به موفقیت و کمال برسید و سربلند باشید.

برای یکایک هموطنانم هم آرزوی شاد زیستن، آزاد زیستن و با صلح و صفا در کنار هم زیستن را دارم.

هر روزتان نوروز، نورزتان پیروز باد!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 22:59  توسط داداش کوچیکه  | 

بالاخره دوندگی های پنج ماهه نتیجه داد و موفق شدم تایید سازمان نظام وظیفه را برای معافیت کفالت بگیرم. شرح آنچه که در این مدت گذشت، رفتن ها و آمدن ها، هزینه ها، سختی ها و مشقت ها، به جد از حوصله بحث خارج است ولی آنچه مهم است این است که این درخت استمرار تلاش و زحمت ها، ثمره ای شیرین داد و امروز کمیسیون نظام وظیفه رای نهایی را مبنی بر برائت بنده از خدمت مقدس صادر نمود!

بدون تعارف بگویم که ارزشش را داشت. از خداوند متعال و تمامی دست اندرکاران تشکر می کنم. لطف خداوند را در این پروسه، چند بار به وضوح درک کردم و هزاران بار به درگاهش شکر می گویم. بهترین عیدی ممکن را در آستانه سال نو به من داد. هر زمان که داشتم ناامید می شدم، بارقه ای از امید و کمکش را از بارگاهش برایم فرستاد، از اینرو مخلصشم دربست!

از تمام کسانی هم که در این راه کمکم کردند، به هر طریقی که بوده، سپاسگزاری می کنم. خداوند همه آنهایی را که دعاگو و ذکرگو بودند تا خداوند این راه طاقت فرسا را برایم هموار کند(به خصوص مادرجانم) به هر آنچه نیک که می خواهند برساند انشاالله.

از همین تریبون، نسبت به کسانی که در آرزوی کچلی اینجانب بودند، دو دست را در دو طرف گوش قرار داده، آنها را حرکت داده، زبانم را از دهان خارج می نمایم:))

این هم تصنیف زیبای "بوسه های باران" از استاد شجریان به مناسبت تقارن توفیق من در اخذ معافیت و از راه رسیدن بهار زیبا:

لینک دانلود:

http://www.4shared.com/get/hEzYdPIq/shajarian_-Faryad__-_Boosehaye.html


 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 21:11  توسط داداش کوچیکه  | 
فقط یک جمله می تونم بگم...

درود بر شرف این مردم. درود بر غیرت این مردم

همین.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 21:55  توسط داداش کوچیکه  | 
آیا شما هم شنیده اید؟

...

گویا خبرهایی در راه است...


 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 20:40  توسط داداش کوچیکه  | 
کسانی، کسانی را می کُشند

کسان دیگر، کسان اول را به جرم کُشتن، می کُشند

و در این میان باز، "کُشتن" است که "زنده" می ماند...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 20:32  توسط داداش کوچیکه  | 

دیروز می خواستم راجع به فوتبال حرف بزنم ولی ترجیح دادم پستی در مورد دانشگاه و اینها بنویسم و این نوشته را موکول کنم به امروز.

جام ملت های این دوره یک فرق اساسی با دوره های قبل داشت. این که سیاسی شده بود. مربی اش قطبی بود. کسی که از امپراتور سه سال پیش پرسپولیس در فعل و انفعالاتی که کم و کیفش را کمابیش همه می دانند، تبدیل به چهره ای منفور شد. مَثَلش مَثَل "باد آورده را باد می بَرَد" شد. مربی ای که اولین مربیگری اش پر رمز و راز بود. پرشور و پرهیجان آمد و پرسپولیس را قهرمان کرد و لقب "امپراتور" را از هواداران میلیونی این تیم گرفت. محبوبیتی مثال زدنی یافت و به همان سرعت با جهت گیری ها و انتخاب هایش در دو سال اخیر، آنها را و خیلی های دیگر را دشمن خود کرد. در جامعه ای احساسی مثل ایران، این فراز و فرودهای ناگهانی بسیار اتفاق افتاده است، و حوادثی که بالطبع فوتبال ما را تحت تاثیر قرار داده و امکان یک سنجش علمی و فنی را در مورد کارنامه این تیم ملی پرحاشیه و مربی پرحاشیه ترش تا حدی زیادی از مخاطب عام  گرفته است. حال با این اوصاف، سوال اینجاست که گذشته از این حواشی غیرفوتبالی، چه شد که تیم ملی  نتیجه نگرفت؟ مشکل کجا بود؟ بازیکنان؟ مربی؟ فدراسیون؟

اگر به بازیکنان بنگریم، بدون شک این تیم، یکی از پرمهره ترین تیم های ملی ما در دهه های اخیر بوده است. تیمی که بازیکنان بنامی را در پست های مختلف خود دارد. در خط دفاعی بازیکنانی چون هادی عقیلی-محسن بنگر-جلال حسینی در خدمت دارد که یک خط دفاعی هماهنگ(با توجه به هم بازی بودن در سپاهان)، دارای ویژگی های فنی و بدنی بالا و تجربه قابل قبول، را به وجود آورده است.

در خط میانی گذشته از لژیونرهای پرآوازه ای چون نکونام و شجاعی، آندرانیک تیموریان را دارد. هافبک های خلاقی چون محمد نوری و ایمان مبعلی را دارد. هافبک جنگنده ای به نام پژمان نوری را دارد. و ذخیره های خوب دیگری از این دست. 

خط حمله ای توانا، با حضور غلامرضا رضایی، آرش افشین، و جوان گلزن و آینده داری مثل کریم انصاری فر.

درون دروازه هم نباید مشکلی داشته باشد. سیدمهدی رحمتی با تجربه و استیل بدنی مناسبش، آرزوی هر تیمی است. پس ظاهرا تیم از لحاظ مهره باید مشکلی نداشته باشد. 

افشین قطبی هم که به عنوان مربی، درست است که تجربه زیادی ندارد، ولی در همان اندک پیشینه خود هم بنا بر آنچه در بالا ذکر شد، نتایج خوبی به دست آورده است. 

فدراسیون هم که از تیم حمایت کرده و جو روانی مثبتی را برای تیم درست کرده است. 

پس مشکل ریشه ای تر از این حرف هاست. مشکل ریشه ای است وقتی که تیمی به این خوبی با این مهره ها، اسیر فوتبال برتر کره می شود. حرکات ترکیبی، هوش بالای بازی بازیکنان، و فوتبال کلاس بالایی که کره ارائه می دهد، نمی گذارد که ایران حرفی برای گفتن داشته باشد. فوتبال ایران، با آن همه استعداد، امروز خود را یک سطح پایین تر از کره می بیند. فاصله ای که اتفاقی ایجاد نشده است. هرچقدر که کره به استعدادیابی، بازیکن سازی، و اصلاح و توسعه زیرساخت های فوتبالی اش پرداخته، ایران نوک دماغش را دیده و تمام قوا، تیمی را رهسپار جام ملت ها کرده، که دو سال دیگر اثری از این تیم با این ترکیب در تیم ملی نخواهد بود. تیمی با میانگین سنی بالاتر، که تنها هدفش موفقیت در یک جام ملت های کم ارزش و یک تبلیغات مقطعی از موفقیت فوتبال یک کشور برای صاحبان و رؤسایش می باشد.

فوتبالی که از یکسو از ذخیره هواداران و سینه چاکانش در بین جوانان( که داشتنشان آرزوی کشورهای عربی و حوزه خلیج فارس است) استفاده نمی کند(هرچند این هواداران هم بنا به مسائل مختلفی که در کشور در جریان است از مقدارشان کاسته شده) و از سوی دیگر چشم بر استعداد خیلی از نونهالانش می بندد، و مثل حوزه های دیگر کاری در این کشور، فقط در فکر ایده های زودبازده برای درست کردن رزومه افتخارات برای این مسئول و آن رئیس، به سیاق مقام متبوعشان-بالاترین مقام اجرایی کشور- می باشد، باید هم منتظر چنین سیر افول و تنزلی در حرکت کلی خود باشد. فوتبالی که همیشه متکی بر توانایی های فردی چند بازیکن، راه موفقیت های مقطعی را برای خود هموار کرده، بالاخره باید انتظار روزی را بکشد که تیغ این چاقو کُند می شود.

به قول اجنبی ها:"It doesn't work anymore" . 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 13:0  توسط داداش کوچیکه  | 

داغ دلم تازه شد با خواندن این پست نگار و گفتم یادی کنم از خاطرات دوران دانشجویی! 

اولش یک سوزن به خودمان؛ این که ما دانشجوهای کوشایی نیستیم و دانشجو نیستیم به معنای کلمه اش و به قول یکی از اساتید، دانش"جیم" هستیم و غیره، تا حدی قبول. خیلی چیزهای دیگر هم قبول. این از سوزن.


ماند جوالدوز. 


یکی این که؛

 ما دانشجویان واحدگیری و مدیریت بر دورس و واحدها در دانشگاه را بلد نیستیم- بحثی که چند روز پیش با یکی از دوستانم داشتم- به این مفهوم که از ترم اولی که تحصیلمان شروع می شود، و از روز اولی که وارد دانشگاه می شویم، غریبیم با دانشگاه. چیزی از واحد و پاس و چگونگی درس خواندن در دانشگاه نمی دانیم. باید قبول کرد که سیستم آموزش و پرورش ما، با سیستم آموزش عالی، به شدت متفاوت است. درس خواندن برای کنکور یا حتی امتحانات مدرسه ای، با درس خواندن برای پاس کردن/نمره خوب گرفتن/بلد شدن واحدهای دانشگاهی تفاوتی فاحش دارد. این می شود که مثلا می بینیم یکی که در دبیرستان نمرات خوب می گرفت یا واقعا از لحاظ درسی قوی تر از دیگری بود، در دانشگاه عقب می افتد از آن دیگری. نمراتش کمتر می شود. حرفی برای گفتن ندارد. بحث مفصلی است که سعی می کنم حتی الامکان خلاصه اش کنم. 

در دانشگاه بر خلاف دبیرستان، با حجم عظیمی از مطالب درسی، کتب، جزوات و غیره مواجه می شویم که مدت زمان نسبتا کوتاهی برای مطالعه،درک و تسلط بر آنها داریم. چگونگی دسته بندی مطالب، توانایی تمییز مطالب مهم و کلیدی از غیرمهم ها، تلاش برای یادگیری و  حفظ این مطالب، و در نهایت قبولی در واحد درسی، "هنر" یا "فن"ی است که دانستن یا ندانستن آن ارتباط مستقیمی با موفقیت یا عدم موفقیت دانشجو در دانشگاه دارد. 

به عبارتی بهتر، جدا از این که IQ  و حافظه کدام دانشجو برتر باشد، یک انتخاب واحد نامناسب در یک موقعیت نامناسب، یک شیوه درس خواندن غلط نسبت به یک درس خاص در طول ترم/فرجه/شب امتحان، یک برنامه ریزی زمانی نامناسب و تقسیم زمانی اشتباه بین دروس مختلف در یک ترم، می تواند نتیجه ای اسفبار برای دانشجو در پی داشته باشد. 

"فن"ی که از آن صحبت به میان آمد، شاید در بدو امر مسئله ای ذاتی تلقی شود و به EQ فرد بستگی داشته باشد، که تا حدی هم درست است، اما مثل خیلی از مهارت های دیگر، کاملا قابل آنالیز، فرمولیزه کردن و نهایتا تبدیل به روشی علمی و مهارتی اکتسابی می باشد. 

به زبان خودمانی، دانشجویی که ارتباطش با سایر دانشجویان، به صورت عرضی با دانشجویان هم ورودی و هم ترم خودش، و به صورت طولی-شبکه ای با دانشجویان ترمهای بالاتر، بیشتر است، از تجربیات دیگران استفاده می کند، از مهارت های دیگران می آموزد و می تواند به سرعت موقعیت های نزدیک و دور را برای خودش ترسیم و تجسم نموده، انتخاب ها و حرکت های بهتری را در طول ترم، و در طول سنوات تحصیل خود انجام دهد. دیدی که دانشجوی ترم 8 نسبت به دانشگاه و نحوه گذراندن واحدها و درس خواندن دارد، با دیدی که دانشجوی ترم اول دارد، کاملا متفاوت است.

 از اینروست که می گویم این "مهارت" بیشتر از این که ذاتی باشد، اکتسابی و قابل تعلیم و تعلّم است. 

این که نوشتم جوالدوز، لابد منظور نقدی بر دیگران است. بلی. با کاری بسیار ساده و کم هزینه، می توان راندمان دانشجویان را در دانشگاه بالا برد و از استعداد سوزی و فرصت سوزی بسیاری از دانشجویان، که به علت عدم علم و آگاهی یا EQ خاص خودشان، در روند تحصیل آکادمیک، عقب می مانند یا به بیراهه می روند جلوگیری کرد. با اضافه کردن 2 واحد درس با عنوانی شبیه به "اصول مدیریت تحصیل دانشگاهی" می توان به راحتی "مهارت" مدیریت واحدها، دروس و چگونگی مطالعه و یادگیری دروس را، متناسب با زمان و سختی/سهولت هر درس به دانشجو آموخت. آزمون و خطاها را برای دانشجو تشریح کرد و از بیراهه روی و ارتکاب به اشتباهات از شروع واحدگیری بگیر تا آزمون و قبولی در درس و حفظ اطلاعات مهم درس برای مراحل بعدی و درس های مرتبط، جلوگیری به عمل آورد. مسئولیتی که به عهده مسئولان دانشگاهی و وزارتی است که شوربختانه تا کنون در پرداختن و توجه به آن، سستی ورزیده اند.


مسئله دوم؛

این که سیستم آموزشی، ارزیابی و نمره دهی در هر دانشگاه کشورمان شرایط خاص خود آن دانشگاه را دارد. 

در یک دسته بندی کلی، می توان این دانشگاه ها را به سراسری در یک سو، و آزاد در سوی دیگر تفکیک کرد-که اخیرا دسته سومی هم مثل غیرانتفاعی/علمی-کاربردی/...، به آن اضافه شده است. بدین شکل که از دیرباز نظام آموزشی در دانشگاههای سراسری، بنا به شیوه دانشجو گیری، تامین اعتبار، جذب استاد و غیره، در این دانشگاهها، نظامی سختگیرانه تر بوده است. در مقایسه، دانشگاههای آزاد و بقیه، بنا بر همان دلایل فوق، خود خواسته یا به اجبار، شرایط تحصیلی سهل گیرانه تری را دارا بوده اند. دانشجو در این دانشگاهها(در مقایسه با دانشگاههای سراسری) از مرحله قبولی در رشته تحصیلی، تا گذرانیدن واحدها و نهایتا پایان دوره و اخذ مدرک، شرایط راحت تری را تجربه کرده است. کمتر درس خوانده، کمتر کلاس رفته، کمتر درگیر پروژه، سمینار و غیره بوده، در آزمون های آسانتر شرکت کرده و نمرات بالاتری گرفته است.  

سوالی که در اینجا مطرح می شود این است که؛ پس چرا در مرحله انتخاب بین این دو سری(آزاد و سراسری)، دانشجویان رغبت بیشتری به تحصیل در دانشگاه های سراسری داشته اند و دارند؟

پاسخ را در چند بخش می توان ارائه داد:

الف) دانشگاه های آزاد/غیرانتفاعی/علمی-کاربردی/...، عموما شهریه ای هستند، یعنی با پرداخت شهریه قابل ملاحظه از دانشجو، امکان تحصیل را در اختیارش قرار می دهند. با این توصیف دم دستی ترین پاسخ همین است که طبقات متوسط و آسیب پذیر جامعه، با توجه به این که توان برآمدن از عهده این شهریه سنگین را یا اصلا ندارند یا به سختی دارند، گزینه دانشگاه سراسری را برمی گزینند که بدون شهریه/کم شهریه است.

ب) اعتبار دانشگاههای سراسری عموما بیشتر از دانشگاه های دیگر است. در نظر عام، دانشجویی که در دانشگاه شریف درس می خواند، نسبت به دانشجویی که در واحد علوم تحقیقات آزاد به تحصیل مشغول است، ارج و قرب بیشتری دارد و مقبول تر و برتر است. از نظر علمی و تخصصی هم دانشگاه شریف عموما معتبرتر از علوم تحقیقات است. پس اگر دانشجو در مرحله انتخاب قرار گیرد، بی درنگ شریف را برخواهد گزید.

پ) بازار کار، صنعت و سرمایه، با توجه به موارد بالا و موارد دیگر، نیاز خود را با فارغ التحصیل دانشگاه سراسری تامین می کند، چون او از کانالی منضبط تر، سختگیرتر، و علمی تر و فنی تر گذشته و فارغ التحصیل شده، پس کارآتر خواهد بود.

موارد بالا همگی معقول و منطقی به نظر می آیند و هریک به طریقی توجیه کننده یکدیگر هستند. منطقی است که بگوییم: سخت تر درس بخوان، تلاش بیشتری بکن، جور بیشتری بکش و نتیجتاً به جایگاه اجتماعی و اقتصادی بالاتری دست پیدا کن.

اما آنچه که در این میان مفاهیم بالا را خدشه دار می کند و این چرخه را به هم می زند، اتفاقاتی است که در چند سال گذشته رخ داده است. حجم عظیمی از جمعیت به سن تحصیلات دانشگاهی رسیده اند، بازار توان جذب جمعیت فارغ التحصیل را ندارد، کارشکنی هایی صورت می گیرد، روابط بر ضوابط مقدم می شوند، جمعیت بیکار گزینه ای جز ادامه تحصیل و تلاش برای رفتن به مقاطع بالاتر را ندارند، تغییرات محسوسی در درآمد و رفاه جمعیت شاغل قدیمی اتفاق افتاده، جابجایی هایی در طبقات اقتصادی مردم صورت گرفته و همه این مسائل دست در دست هم داده اند و مفاهیم "مقدس" اشاره شده در بندهای بالا را دستخوش دگرگونی نموده اند. 

به تعبیری عامه فهم، چه نیازی است که سختی درس خواندن شبانه روز، امتحانات دشوار، استرسهای فراوان، دوندگی های بی پایان را به جان بخریم  و از دانشگاه های معتبرتر(بخوان سراسری) قبول شویم، نوع دیگری از فشارها و سختی ها را تحمل کنیم و برای مدرک جان بکنیم(گیرم که عالِم هم بشویم در رشته و گرایشمان) و دست آخر مثل همان فارغ التحصیل خجسته دانشگاههای کم اعتبارتر، ما هم بیکار بمانیم و سرگردان؟ چرا این همه سختی به جان بخریم و آخرکار با سیستم محیرالعقولی در جذب نیروی دستگاههای دولتی و شبه دولتی( و اخیرا به شیوه ای دیگر خصوصی) مواجه شویم که کاملا با ارزش های علمی،تخصصی غریبه است؟ یا مثالی ملموس تر که "نگار" به آن اشاره کرده، گذشتن از هفت خوان امتحانات المپیادی، سر و کله زدن با اساتید دیوخوی سختگیر، تحمل بی خوابی، فشار و استرس های فراوان و نهایتا رسیدن به آزمون ارشدی که "معیار معدل" را در نظام آموزشی ای مورد اهمیت قرار می دهد، که تومنی صنّار تفاوت است بین ارزیابی و نمره دهی در یک دانشگاهش، با دانشگاه بغل دستی!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 12:56  توسط داداش کوچیکه  | 
این اینترنت ای دی اس الی ما هم داستانی شده برای خودش. از همان یک سال پیش که مشترک شدم برای  ADSL و  کوچیدم از اینترنت لاک پشتی، هر از چندگاهی با این قطعی های وقت و بی وقتش، پدرم را در آورده. اصل ماجرا هم، همان قصه قدیمی و آشنای بی عرضگی و عدم تخصص و آگاهی کسانی است که در این مملکت به کاری گمارده می شوند و یا وارد کاری می شوند، خدماتی یا غیرخدماتی، همیشه همین بساط بوده. الگوریتم و نمودارهایی هم دارد به گمانم که هزچه از پایتخت به طرف حاشیه های کشور دور شوی، مشکل حادتر می شود. 

داستان از این قرار است که یک عده بی سواد تن پرور، از همین شرکت ارائه دهنده خدمات ADSL بگیر تا مرکز مخابرات و غیره، مسئول کاری شده اند که بلد نیستند انجامش دهند. این می شود که هر ماه از دو سه روز بگیر تا یکی دو هفته، ADSL ما دچار یبوست می شود و به فاک می رود. علتش هم هر دفعه، چیزی شبیه همان لطیفه "جنهم ایرانی" است که یکبار هیزم بیار نیامده، یک بار ملاقه چی در مرخصی است، یکبار روغن جوشان نیست و الخ. و این وسط ما کاربران هستیم که بی اینترنت می مانیم. دستمان هم نمی رود که یکی از این کارتها بگیریم و اموراتمان را بگذارنیم. این می شود که نهایتا مثل این پیرزنها می نشینیم و زمین و زمان را نفرین می کنیم!

لاکن تصمیم بنده این شده است که پس از این که این دوره شارژم هم به سلامتی انشاالله تمام شد، لااقل یکی از این حلقه های معیوب را حذف کنم و بساطم را از این شرکت ارائه دهنده خدمات ADSL جمع کنم و از شرکتی خوشنام تر درخواست خدمات کنم. 

فعلا همین چند خط برای زنگارزدایی از سر و روی این وبلاگ خاک گرفته کفایت می کند.

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 11:7  توسط داداش کوچیکه  | 
قلیان مدل جدید

این قلیان بدین صورت عمل میکند که به جای ذغال کابل خروجی را یا به پورت یو اس بی و یا به آداپتور مخصوص که همراه این مجموعه میباشد وصل کرده سپس المنت موجود در سر قلیان گرم شده تا به دمای معمول برسد در آنصورت قابل استفاده میشود یعنی تقریبا ۳۰ ثانیه لازم بذکر میباشد که تنباکو بصورت معمولی گذاشته میشود و همینطور آب .

تنگ این قلیان بصورت بسیار شکیل و در رنگهای مختلف و با طرح های مختلف موجود میباشد

مشخصات قلیان :

ساخت کشور چین

واردات از دبی

قیمت خرید در دبی تقریبا ۴۰ هزار تومان

سیستم حرارتی قلیون هم از یک المنت به جای ذغال استفاده می‌کنه که با برق USB داغ می‌شه. یک کنترل‌گر حرارتی هم داره که هر وقت داشت می‌سوزوند، حرارت رو کم یا زیاد کنیم باهاش!

وسایل اضافه یک سر بهمراه یک کیف مخصوص این قلیان

قبل از ارسال تست میشود

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 11:45  توسط داداش کوچیکه  | 
بعد از این که 90 دقیقه وقت قانونی بازی به پایان رسید، کمک داور 3 دقیقه وقت غیرقانونی برای بازی اعلام کرد.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 17:2  توسط داداش کوچیکه  | 
امروز می خواستم چند مطلب رو به ارز برسونم، ولی چون قیمت ارز چندوقتیه کشیده بالا و به یک مسئله امنیتی تبدیل شده که هیچ ربطی هم به من نداره، و اصولا به ارز رساندن از لحاظ املایی هم درست نیست و اگه معلم ادبیاتم که 5سال(2سال از راهنمایی و سه سال از دبیرستان) معلمم شده، و من جزو گلهای سرسبد کلاسش بودم و همیشه ورقه های املای بقیه رو می داد من صحیح کنم(اینم از اون کارهاست چون نمره املای من همیشه بالای 18 بود. به قول شاعر: هر که در این بزم مقرب تر است/جام بلا بیشترش می دهند.) اتفاقی گذارش به این وبلاگ بیافته و ببینه که من می خوام چند مطلب رو به ارز بقیه برسونم، اون چند تار موی باقیمانده در سرش هم -که به صورت قاچاقی در پس کله و پشت و بالای گوشهایش به حیات ادامه می دهند- می ریزد، پس بهتر است چند مطلب را جهت بیکاری به عرض برسانم:


یک. چندوقتی است که ذهنم درگیر قضیه سربازی و اینهاست. قصد دارم معافیت کفالت جور کنم ولی نمی دانم می شود یا نه. اگر گذارتان به نظام وظیفه و اینجور جاها افتاده باشد، می فهمید چه می گویم. خیلی گنگند بیشرفها. یعنی اگر چارچنگولی نچسبی به کارت و پیگیر نشوی، امکان ندارد قدمی از قدم بردارند برایت. گفتم ذهنم درگیر است و طبق معمول هنوز از گشادی، عملا اقدام نکرده ام. اینجا نوشتم که یادم باشد شنبه آستین ها را بالا بزنم. 

اگر نشد باید بروم سربازی و احتمالا می افتد بعد عید. پدرسوخته ها قانون وضع کرده اند و از سال جدید، مدت خدمت می شود 24 ماه. مصیبتی است.


دو. قبل از ظهر رفتم بیرون. چرخی زدیم با دوستم. یوم الله بود و من متعجبم که چرا کلیشه ها در حداقل ترین و جزئی ترین مسائل هم بی کم و کاست مثل ده دوازده سال پیش که ما هم به اینجور راه پیمایی ها بردانده می شدیم(!) باقی است. مثلا همین شعارهایشان. عینا همان مزخرفاتی که قبلا بود. حالا با اصل و فلسفه قضیه در حالت کلی مشکل دارم که به کنار، ولی این که سوزن آدم چند ده سال گیر کند روی یک چیزهایی خنده دار است. 

پیشنهاد من این است که وزیر شعار، نام کشورهایی را که با آنها دشمن هستیم لیست کند و شعار معروف "مرگ بر" را برای تنوع و انطباق بیشتر با واقعیت نسبت به یکی یکی آنها ادا کند. خوبیش این است که با توجه به تعداد این کشورها(یکصد و اندی کشور) هم وقت برنامه  پر می شود و هم جغرافیای بچه ها  خوب می شود. بچه هایی که قریب به اتفاقشان تین ایجر هستند و اول و آخر سر و گوششان می جنبید!


سه.  یک اخلاقی که مردم تهران دارند، حالا سبز باشند یا قهوه ای یا خاکستری، زن باشند یا مرد، دانشجو باشند یا غیره، قلمشان خوب و گیرا باشد یا سواد یک جمله بندی درست و حسابی را نداشته باشند، این است که تا دو تا قطره باران آدرس را گم کرده باشد و از آسمان بیافتد روی زمین این شهر، می روند پشت کامپیوتر و توی وبلاگشان راجع به باران پست می گذارند. امروز چندتا وبلاگ را مرور می کردم که همگی بلااستثنا راجع به باران نوشته بودند. یه ذره جنبه هم چیز بدی نیست به خدا!


خب دیگه مطلبم ته کشید و عرضـم طولـانی شد!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 12:54  توسط داداش کوچیکه  | 
بعله دیگه. خلاصه این سیکل یک ماهه ما به پایان رسید و سه شنبه موفق شدیم تصدیقمان را بگیریم و قال قضیه را بکنیم.

یک ماه قبل بالاخره با اصرار دوستان و نزدیکان، و با توجه به این که دوران تحصیل دانشگاهیمان به پایان می رسید و بعد از آن برای هر کاری، با توجه به مشتغل نبودن به تحصیل، نیاز به کارت پایان خدمت پیدا می کردیم، که نداشتیم و بایستی تا بعد از کچلی و آش خوری و از تن بدر کردن رخت سربازی، می رفتیم لای باقالیها، رفتیم و آخرین "فرم اشتغال به تحصیل" را با هزار بدبختی از دانشگاه گرفتیم و با تاییدات الهی و اداره راهنمایی و رانندگی، اقدام کردیم برای اخذ گواهینامه رانندگی. رفتیم و در آموزشگاه ثبت نام کردیم که اول بسم الله برایمان 88هزار تومان ناقابل خرج برداشت.

یک هفته بعد از ثبت نام نوبت شروع کلاسهای تئوری آئین نامه، و دو جلسه فنی(جمعا 5 جلسه) شد. از شنبه تا چهارشنبه کلاسها را به پایان رساندیم و با مطالعه جزئی که از آئین نامه داشتیم، روز سوم کلاس آئین نامه، با یک غلط در امتحان مقدماتی آئین نامه که توسط آموزشگاه مربوطه اخذ می شود، قبول شدیم. 

کلاسهای عملی رانندگیمان از شنبه هفته بعدش شروع شد(10جلسه). از هفت صبح تا هشت و چهل و پنج دقیقه هر روز غیر از جمعه. به روال طبیعی، اول کار بسیار ناشی بودیم و دو، سه بار خاموش کردنمان، واجبی ترک ناپذیر می نمود. از جلسه چهارم کفشمان را عوض نمودیم و با کفش کتانی رفتیم که حقاً موثر بود بر کنترل پدال ها. رفته رفته بهتر شدیم و ماهرتر. سه شنبه هفته بعدش، آخرین جلسه را هم به خیر و خوشی به اتمام رساندیم و امتحان مقدماتی عملی را نیز با کمی اعمال نفوذ از طرف مربی خودمان به آن سرمربی پفیوزی که پا توی یک کفش کرده بود تا با ایرادات بنی اسرائیلی، جلسه اضافه تمرینی برایمان بنویسد(می شد 14هزار تومان اضافی دیگر) قبول شدیم و تمرین اضافه ای ندیدیم. 

رفتیم آموزشگاه و مدارک کامل کردیم(بخوانید واریز 19هزار تومان دیگر به حساب چهارتا موسسه و نهاد و اداره دیگر) و انگشت نگاری کردند ازمان و سرهنگی مدارکمان را تایید نمود. خانم رایانه، فرمودند که یکشنبه هفته دیگر بروم برای معاینه چشم و معاینه عمومی. تا قبل از یکشنبه مذکور، رفتیم و آزمایش گروه خون هم دادیم(که A+ شد که 1750تومان هم هزینه داشت) و تکمیل پرونده نمودیم. 

یکشنبه آمد و پرونده به دست به یکی از پزشکان طرف قرارداد مراجعه نموده، 8300 تومان دیگر پیاده شدیم تا بشین پاشو کنیم، با چشممان مداد دکتر را دنبال کنیم و نهایتا تابلو E را بخوانیم. خواندیم و "رانندگی بدون عینک بلامانع است" را گرفتیم از دکتر و منتظر شدیم تا صبح سه شنبه برویم برای امتحان اصلی آئین نامه.

سه شنبه رسید و یک ربع به هفت صبح، رفتیم برای امتحان. طی هشت دقیقه تست هایش را زدیم و تحویل دادیم. افراد داخل کلاس را سرهنگ یکی یکی فرستاد بروند خانه شان که رد شده بودند. از جمع 32نفر نهایتا 5 نفر قبول شدند و ما نیز نفر اول باز با یک غلط(که نمی دانیم سرهنگ از کجایش در آورد آن یک غلط را). 

پرونده را گرفتیم و سوار تاکسی شدیم و رفتیم برای امتحان شهری. دو ساعتی علاف شدیم(جمع بزنید با دو سه ساعت هایی که در هر مرحله قبلی علافمان کرده بودند که قلم گرفتیمشان).

می گفتند برویم پی کارمان که بسیار بعید است دفعه اول کسی قبول شود. "توکل بر خدا کردیم و" سوار شدیم. زرنگی به خرج دادیم و نفر آخر(پشت راننده) نشستیم تا وقتی امتحان می دهیم، کسی پشت ماشین سوار نباشد. علتش هم این است که این خودروهای پراید آزمون، که قبلا کلاجشان ماهرانه دستکاری می شود و شل می شود تا سخت کنترلش کنید و خاموش کنید و بروید به سلامت تا دفعه بعد، مشکل دیگری هم دارد و آن این است که وقتی دو،سه نفر نره غول پشتش می نشیند، بی صاحاب می خوابد کف زمین و راه بردنش و کنترلش سخت تر می شود. 

سرتان را درد نیاورم، نشستیم پشت رول و از پارک-پل خارج کردیم ماشین را و یک دوفرمان رفتیم و پشت یک سمند ال-ایکس سفید پارک دوبل نمودیم و استثنا هم گفتیم چون محل پارک جلوی پل بود. سرهنگ خندید و گفت: "معما چو حل گشت آُسان شود".(چون قبل از ما یکی همانجا استثنا نگفته بود و رد شده بود.). ولی انصافا پارک تمیزی کردیم و سرهنگ هم گفت: "عالی". و قبول شدیم و خوشحال برگشتیم خانه. بیشتر از این خوشحال بودیم که از این دور باطل و چاهی که "هرچه برای ما آب نداشته باشد، برای آموزشگاه+ناجا+راهنمایی رانندگی+شهرداری+پزشک+...، نان دارد" بی دردسر خلاص شدیم و تحسین دیگران را برانگیختیم که همان اول کار قبول شده ایم، بی مردودی و... خلاص!

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 13:33  توسط داداش کوچیکه  | 

خدا آخر عاقبتمونو به خیر کنه!!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 13:7  توسط داداش کوچیکه  | 
داربی
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 12:39  توسط داداش کوچیکه  | 
 
  بالا